


تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گلوار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی
پریزاد عشق و مه آسا کشیدی
خدا رو به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب
تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی
تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی
همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه مهتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه
هنوز شورعشق وبه سر داری یا نه
تو دونسته بودی چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب
تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی
تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی
همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
هنوزم تو شبهات اگه ماه رو داری
من اون ماه رو دادم به تو یادگاری
هنوزم تو شبهات اگه ماه رو داری
من اون ماه رو دادم به تو یادگاری

اردلان سرفراز چند سال پس از انقلاب اسلامی و در سال 1362، ایران را به مقصد آلمان ترک کرد. مدتی در یک شرکت قاب سازی مشغول به کار شد تا این که با شنیدن صدای نصرالله معین شوق ترانه خواندن را در وی دوباره بیدار کرد. او در طول زندگی در کشور های مختلفی همچون آلمان، اتریش، یونان، ترکیه، ایتالیا، آمریکا و ... روزگار گذرانده است و تأثیر حضور در این کشورها و رنج ناشی از غربت در بسیاری از اشعار وی مشهود است. او با خوانندگانی نظیر ابی، داریوش، معین و گوگوش بیشترین همکاری را داشته است. از جمله خوانندگان دیگری که همکاریهای انگشت شماری با اردلان سرفراز داشته اند می توان فرهاد مهراد، ستار، مازیار، هایده، و شکیلا یاد کرد.

آدم خیلی حقیره بازیچه ی تقدیره
پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره
حتی خود تولد آغاز راه مرگه
حدیث عمر و آدم حدیث باد و برگه
آغاز یک سفر بود وقتی نفس کشیدیم
با هر نفس هزار بار به سوی مرگ دویدیم
تو این قمار کوتاه نبرده هستی باختیم
تا خنده رو ببینیم از گریه آینه ساختیم
آدم خیلی حقیره بازیچه ی تقدیره
پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره
فرصت همین امروزه برای عاشق بودن
فردا می پرسیم از هم غریب ای یا دشمن
ای آشنای امروز عشق منو باور کن
فردا غریبه هستی امروز و با من سر کن
تولد هر قصه یه جاده کوتاهه
اول و آخر مرگه،بودن میون راهه
اگر چه عاجزانه تسلیم سرنوشتیم
با هم بیا بمیریم شاید یه روز برگشتیم
آدم خیلی حقیره بازیچه ی تقدیره
پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ ، عزیزم
سهم تو شد روز تازه ، سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست می دونم ، خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون ، تو عزیز تر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش ، تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون ، نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم ، اینو به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم ، پای غمهات نمی موندم
واست این همه ترانه ، از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم ، واسه این بود که می دیدم
داری آب میشی میمیری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت میمیرم ، تا کنار من نسوزی
از دلم نمیری عمرم ، نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون ، که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی ، من تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار اما دستمو رها کن
دست تو اول عشقه ، بسپرش به آخرین مرد
مردی که پشت دیوار واسه چشمات

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم!... با من ازدواج میکنی؟!
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟
تو چقدر ساده ای؛خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی!
چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی!
پس برو و بی خیال باش،...عاشقی کجاست؟
تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذی دلش شکست،
گوشه ای کنار جعبه اش نشست!
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سپید و نازکش دوید خون درد!
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد!
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت!
چونکه در دل خودش ، دانه های اشک کاشت....

نوروز ماندگار است تا یک جوانه باقی است
باقی است جمع جانان تا این یگانه باقی است
بار دگر بریدند نا ی و نواش اما!
این ساز می نوازد تا یک ترانه باقی است
سینه به سینه گفتند کوتاه تا شود شب
کوتاه می شود شب وقتی فسانه باقی است
عید است و نامه دارم از من رسان سلامی
بشتاب ای کبوتر تا آشیانه باقی است
گم کردمش نشانیش یک کوچه تا جوانی
پیداش کن پرنده تا این نشانه باقی است
می چینمت دوباره از آسمان کرمان
پرواز کن ستاره تا بام خانه باقی است
نور نگاه کوروش بر بردگان بابل
بعد از هزارها سال در هگمتانه باقی است
زیباست حرف باران در کوچه های تبریز
آواز مولوی هست تا یک چغانه باقی است
دود اجاق وصلی کو در سفر بر افراشت
بعد از هزار منزل دربلخ و بانه باقی است
در حیرتم که بعد از کشتار عشق اینک
در زیر سقف تاریخ عطر زنانه باقی است
تازی و کینه توزی جهل و سیاه روزی
نفرین بر آنکه عدلش با تازیانه باقی است
عصر دگر برآید این نیز هم سرآید
گر نیستت یقینی حدس و گمانه باقی است
یغمائیان ربودند محصول عمر ما را
بشتاب و کشت میکن تا چند دانه باقی است
افراط کرد و تفریط این ساربان گمراه
ای کاروان سفر خوش راه میانه باقی است
علیرضا میبدی