تبليغاتX
ღ♥ღستاره بارانღ♥ღ
جهت ارسال دعوت نامه بالاترين آدرس اي ميل خودتان را در قسمت نظرات قيد نمائيد


خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

                                                                                               دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 16:15  توسط آرش  | 

به نظر من این ترانه یکی از زیباترین،ماندگارترین و عاشقانه ترین کارهایی هستش که داریوش تا به حال اجرا کرده.من که شخصا خیلی با این آهنگ حال می کنم.
شعر این اثر ازمینا جلالی هستش که واقعا بی نظیره.آهنگ ساز و تنظیم کننده این اثر هم استاد صادق نجوکی می باشد و صدای داریوش هم که مکمل این کار هستش و حرف نداره.





تو اون شام مهتاب  کنارم  نشستی

عجب شاخه گلوار به پایم شکستی

قلم  زد  نگاهت  به  نقش  آفرینی

که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشق و مه آسا کشیدی

خدا رو به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق  پرپرم  من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب

تا گفتم دلت کو تو گفتی که  دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ  ماه  و  آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب

که معراج دل بود به  درگاه  مهتاب

در اون درگه عشق چه مهتاج نشستم

تو هر شام مهتاب  به  یادت  شکستم

تو از این شکستن خبر داری  یا  نه

هنوز شورعشق وبه سر داری یا نه

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق  پرپرم  من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب

تا گفتم دلت کو تو گفتی که  دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ  ماه  و  آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماه رو داری

من اون ماه رو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماه رو داری

من اون ماه رو دادم به تو یادگاری



+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 2:6  توسط آرش  | 
همون طور که اکثر دوستان حدس زده بودن این شعر با صدای زیبای گوگوش خونده شده که نیازی به معرفی نداره ولی شعر این اثر از سروده های اردلان سرفراز هستش.

اردلان سرفراز در سال 1329 در شهری کویری به نام داراب واقع در استان فارس دیده به جهان گشود. او فرزند ارشد خانواده بود و مادرش نیز در شعر دستی داشت. شروع زندگی شاعرانه اردلان در سال اول دبیرستان در مدرسه امیر کبیر و با تشویق معلمی به نام دانشمند بود. او به پیشنهاد پسرعموی مادرش (حسین سرفراز ، شاعر و روزنامه نگار معروف آن زمان) برای گذران زندگی با رادیو ایران و ارکستر جوانان کار خود را به عنوان ترانه سرا آغاز کرد. پس از یک سال به دلایلی رادیو ایران را ترک کرد. اما سرفراز ترانه سرودن را به شکل حرفه ای آغاز کرد و با ترانه شب هم او هم ابی خواننده ترانه به شهرت رسیدند.

اردلان سرفراز چند سال پس از انقلاب اسلامی و در سال 1362، ایران را به مقصد آلمان ترک کرد. مدتی در یک شرکت قاب سازی مشغول به کار شد تا این که با شنیدن صدای نصرالله معین شوق ترانه خواندن را در وی دوباره بیدار کرد. او در طول زندگی در کشور های مختلفی همچون آلمان، اتریش، یونان، ترکیه، ایتالیا، آمریکا و ... روزگار گذرانده است و تأثیر حضور در این کشورها و رنج ناشی از غربت در بسیاری از اشعار وی مشهود است. او با خوانندگانی نظیر ابی، داریوش، معین و گوگوش بیشترین همکاری را داشته است. از جمله خوانندگان دیگری که همکاریهای انگشت شماری با اردلان سرفراز داشته اند می توان فرهاد مهراد، ستار، مازیار، هایده، و شکیلا یاد کرد.



آدم خیلی حقیره بازیچه ی تقدیره

 

پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره


 

حتی خود تولد آغاز راه مرگه

 

حدیث عمر و آدم حدیث باد و برگه


 

آغاز یک سفر بود وقتی نفس کشیدیم

 

با هر نفس هزار بار به سوی مرگ دویدیم


 

تو این قمار کوتاه نبرده هستی باختیم

 

تا خنده رو ببینیم از گریه آینه ساختیم


 

آدم خیلی حقیره بازیچه ی تقدیره

 

پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره


 
 

فرصت همین امروزه برای عاشق بودن

 

فردا می پرسیم از هم غریب ای یا دشمن


 

ای آشنای امروز عشق منو باور کن

 

فردا غریبه هستی امروز و با من سر کن


 
 

تولد هر قصه یه جاده کوتاهه

 

اول و آخر مرگه،بودن میون راهه


 

اگر چه عاجزانه تسلیم سرنوشتیم

 

با هم بیا بمیریم شاید یه روز برگشتیم


 

آدم خیلی حقیره بازیچه ی تقدیره

 

پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 23:50  توسط آرش  | 
 

 

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ ، عزیزم

سهم تو شد روز تازه ، سهم من اشک که بریزم

 

به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم

 گله از تو نیست می دونم ، خودم اینو از تو خواستم

 

به جون ستاره هامون ، تو عزیز تر از چشامی

هر جا هستی خوب و خوش باش ، تا ابد بغض صدامی

 

تو رو محض لحظه هامون ، نشه باورت یه وقتی

که دوست ندارم ، اینو به خدا گفتم به سختی

 

من اگه دوست نداشتم ، پای غمهات نمی موندم

واست این همه ترانه ، از ته دل نمی خوندم

 

اگه گفتم برو خوبم ، واسه این بود که می دیدم 

 داری آب میشی میمیری اینو از همه شنیدم

 

دارم از دوریت میمیرم ، تا کنار من نسوزی

از دلم نمیری عمرم ، نفسامی که هنوزی

 

تو رو محض خیره هامون ، که نفس نفس خدا شد

 از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد

 

تو که تنها نمی مونی ، من تنها رو دعا کن

خاطراتمو نگه دار اما دستمو رها کن

 

دست تو اول عشقه ، بسپرش به آخرین مرد

مردی که پشت دیوار واسه چشمات


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 0:58  توسط آرش  | 

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
!
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟

عاشقم!... با من
 ازدواج میکنی؟!

اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟

تو چقدر ساده ای؛خوش
 خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی
!
چرک میشوی و تکه ای زباله
 میشوی!
پس برو و بی خیال باش،...عاشقی کجاست؟

تو فقط دستمال
 باش!

دستمال کاغذی دلش شکست،

گوشه ای کنار جعبه اش نشست!
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سپید و نازکش دوید خون درد!

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد!
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!


او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت!
چونکه در دل خودش ، دانه های اشک کاشت....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:5  توسط آرش  | 
من زیاد اهل شعر نیستم خیلی کم پیش میاد شعری توی وب لاگم بذارم ولی این شعر خیلی جالبه اگه حال و وقتشو داشتین حتما بخونین البته این شعر رو با صدای شاعرش آپ لود کردم اگه کسی دوست داشت دانلود کنه.پیشنهاد می کنم از دستش ندین.
 
 
یه شب که من حسابی خسته بودم
همین جــوری چشامو بستـه بـودم
سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد
یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد
تــو خواب دیدم محشر کــبری شده
محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده
خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن
ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن
چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه
به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه
میگه  چـرا این همــه لج می کنیـد
راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد
آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد
بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید
دلای غــم گرفتــه رو شــ­­ــاد کنیــد
بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد
عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد
نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد
مــن بهتون چقد مـــاشالاّ  گفتــم
نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ  گفتـــم
من که هـواتونو همیشـه داشتـــم
حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم
امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد
نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد
هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد
از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد
یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟
این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟
حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن
خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین
از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد
بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد
از اون قیافه هــای پـشـم و پـیـلـی
از اون اعُجـوبـه هـای چـرب و چـیـلی
گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست
پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست
چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن
مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟
خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن
اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن
  یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت
  حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت
  چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه
  آهان می خواد یواشکی جیم بشــه
  دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا
  یواش یواش شـد از جماعت جـــدا
  بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت
  یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت
  قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن
  یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن
  فوری در آورد واسه شون چک کشید
  گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد
  دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده
  دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده
  اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه
  تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه
  قراول حضــرت حــق دمش گــــرم
  بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم
  گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش
  کشون کشون برد و یه جایـی بستش
  رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن
  تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن
  حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد
  داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد
  خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی
  یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی
  ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن
  بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن
  یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده
  تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده
  نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه
  کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟
  بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه
  ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه
  یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی
  بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی
  تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی
  چقد ولا الضّــــا لّینـو  مـی کشیـــدی
  این همه که روضه و نوحــه خونـدی
  یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟
  خیال می کردی ما حواسمــون نیس
  نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟
  هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن
  می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن
  خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه
  بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه
  کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف
  تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف
  قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه
  جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه
  از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن
 کشون کشون همـه رو پیش آوردن
 گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن
 بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟
 مأ موره گف میگم بهت مــن الان
 مفسد فی الارض کــه میگن همین هان
 گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن
 بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن
 بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها
 کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا
 بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن
 زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن
 روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن
 خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن
 اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن
 بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن
 همیشـــه در حــال نظاره بــــودن
 شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟
 خیام اومد یه بطری ام تــو دستش
 رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش
 حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم
 گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم
 خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن
 بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن
 بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی
 این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی
 نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو
 نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو
 نـــه مال این نــــه مال اونـو برده
 فقط عـــرق خــــریده  رفتـــه خورده
 آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم
 اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم
 یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن
 نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن
 
حضرت اسرافیل از اونــــور  اومد
رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد
دیــــدم دارن تخت روون میــــارن
فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن
مونده بودم کــه این کیـــه خدایا
تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا
فِک می کنید داخل اون تخ کی بود
الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد
همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد
همونکه کاراش عالی  بود اون دیگه
بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه
خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا
یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا
وقت و تلف نکن تــوماس زود برو
بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو
از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی
مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی
باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه
گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟
آخه  ادیسون کــه مسلمون نبود
ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود
نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر
نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر
یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده
با سیم میماش شب رو به صُب رسونده
حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید
خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد
حضرت حق خــودش رو جابجا کرد
یــــــه کم  به این حاجی نیگا نیگا کـرد
از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ
[ سفیه ]   شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور
با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود
خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود
شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید
بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد
شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود
خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود
حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه
و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه
میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود
اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود
اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟
در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو
اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه
دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه
درسـتـــه  گفتـه ام عبـادت کنیــد
نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟
تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده
دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده
من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم
اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد
تو دنیـا هیچـکی  بـی چـراغ  نبوده
یا اگـرم بـوده ،  تــــو بــاغ نبــوده
خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت
دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت
طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته
اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه
یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه
چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه
اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم
دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم
گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست
وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست
اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست
متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست
خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه
مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه
خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس
صــــداش  با این گوشـا شنیدنی نیس
شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد
اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد
همینجوری می خواس بلن شه نم نم
گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم
وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم
داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شد
 
 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:35  توسط آرش  | 

 

نوروز  ماندگار است تا یک جوانه باقی است 

 

باقی است جمع جانان تا این یگانه باقی است

 

 

بار دگر    بریدند  نا ی و  نواش اما!

 

این ساز می نوازد تا یک ترانه باقی است

 

 

سینه  به سینه گفتند  کوتاه  تا  شود شب

  

کوتاه می شود شب وقتی فسانه باقی است

 

 

عید است و نامه دارم از من رسان سلامی

 

بشتاب  ای کبوتر  تا آشیانه  باقی  است

 

 

گم کردمش نشانیش یک کوچه  تا جوانی

 

پیداش  کن  پرنده تا  این نشانه  باقی  است

 

 

می  چینمت  دوباره از آسمان  کرمان

 

پرواز  کن  ستاره  تا  بام  خانه  باقی  است

 

 

نور   نگاه کوروش  بر بردگان  بابل

 

بعد  از هزارها  سال در هگمتانه  باقی  است

 

 

زیباست  حرف باران  در  کوچه های  تبریز

 

آواز مولوی  هست  تا  یک چغانه  باقی است

 

 

دود  اجاق  وصلی کو در  سفر  بر افراشت

 

بعد از هزار  منزل  دربلخ  و بانه باقی است

 

 

در  حیرتم  که  بعد از کشتار عشق اینک

 

در زیر سقف تاریخ عطر زنانه باقی است

 

 

تازی و کینه توزی جهل و سیاه روزی

 

نفرین بر آنکه عدلش با تازیانه باقی است

 

 

عصر    دگر    برآید  این  نیز  هم  سرآید

 

گر نیستت یقینی حدس  و  گمانه  باقی است

 

 

یغمائیان  ربودند محصول     عمر  ما  را

 

بشتاب  و کشت میکن تا چند  دانه  باقی است

 

 

افراط  کرد و تفریط این  ساربان  گمراه

 

ای  کاروان سفر  خوش  راه  میانه  باقی است

 

 

علیرضا میبدی


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:21  توسط آرش  |