تبليغاتX
ღ♥ღستاره بارانღ♥ღ
جهت ارسال دعوت نامه بالاترين آدرس اي ميل خودتان را در قسمت نظرات قيد نمائيد

معمای اول:
یک قایق گشتی پلیس مسیر معمول گشتزنی اش را آغاز می کند . مسیر ماموریت ابتدا به سمت بالای رود ، سپس به سمت پایین رود و سرانجام دو باره به سمت بالا تا نقطه ی عزیمت آغازین است . در این روز خاص رودخانه سریع تر از معمول جریان دارد . آیا این امر تغییری در زمان انجام ماموریت می دهد ؟ ( مسیر حرکت آب از بالا به پایین در نظر بگیرید )

 

 

 جواب:

هر اندازه سرعت جریان رود افزایش پیدا کند می باید زمان ماموریت هم افزایش پیدا کند . اگر هنوز متقاعد نشده اید سعی کنید مجسم کنید که اگر سرعت جریان رود آنقدر افزایش یابد که معادل با سرعت قایق گشتی شود چه اتفاقی می افتد .

 


معمای دوم:

این یک مسئله بسیار جالب است که فقط منطق مطلق است.

شما گرفتار یک قبیله ی آدم خوار شده اید میگویند یک جمله بگو اگر دروغ باشد آبپز خواهی شد و

اگر راست باشد کباب خواهی شد .

فقط دو جمله در عالم موجود است که شما را رهایی خواهد داد. آنها چه جمله هایی هستند؟

 

 

جواب:

۱- شما من رو آب پز می کنید

 اگر این جمله من راست باشد  ..پس باید در اینصورت کباب کنین که جمله دروغ میشود ..در صورت دروغ هم باید آب پزکنین ..پس جمله راست میشود و به همین ترتیب یه دور باطل به وجود میاد و آدم خورها خوابشون میگیره و از خوردن  شما منصرف میشن  

2-شما من را کباب نمی کنین


 معمای سوم:

 آقای یواش، آقای معمولی، آقای سریع و آقای عشق سرعت باید در 17 دقیقه از یک پل معلق عبور کنن.پل فقط تحمل وزن دو نفر رو داره.در ضمن هوا تاریکه و فقط 1 چراغ قوه موجوده.هر دو نفر یا یک نفری که از پل عبور کنن باید حتما چراغ قوه رو همراه ببرن.طول پل هم بیش از اونه که با انداختن چراغ رو به هم برسونند یعنی باید حتما به اون طرف حملش کنن هر نفر سرعتش با بقیه فرق داره! و هر دو نفری که با هم میرن باید با سرعت نفر کندتر حرکت کنند آقای یواش پل رو در 10 دقیقه رد میشه. آقای معمولی پل رو در 5 دقیقه رد میشه. آقای سریع پل رو در 2 دقیقه رد میشه. آقای عشق سرعت پل رو در 1 دقیقه رد میشه چطور باید عمل کنند تا در 17 دقیقه همگی از پل رد شده باشند؟

 

جواب:

آقای سریع با آقای عشق سرعت میرن به اونور پل بعد آقای عشق سرعت برمیگرده تا اینجا

2+1=3 دقیقه
بعد چراغ رو میده به آقای یواش و آقای معمولی اونا میرن اونور.تا اینجا شد 10+3=13.
و چراغ رو میدن به آقای سریع که برگرده پیش عشق سرعت
بعد آقای سریع میاد اینور پل(تا اینجا 13+2=15) و با آقای عشق سرعت میرن به اونور پل

(15+2=17)


 

معمای چهارم

آسانسور :

مردی خانه اش در طبقه پانزدهم برجی بود .او صبح ها برای رفتن به سر کار ،با آسانسور به طبقه پایین می رفت ولی هنگام برگشت (برای بالا رفتن) از پله ها استفاده می کرد و سوار آسانسور نمی شد ولی در روزهای بارانی هنگام برگشت هم، از آسانسور استفاده می کرد. به نظر علتش چه می تواند باشد؟ ( لطفا" کمی فکر کنید )

 

جواب:

این مرد کوتاه قد است !
این مرد برای پایین آمدن فقط سوار آسانسور می شده چون دستش فقط به دکمه ی طبقه ی همکف می رسیده و برای بالا رفتن دستش به دکمه ی طبقه ی 15 ام نمی رسیده و به همین علت از پله ها استفاده میکرده ولی روزهای بارونی چون چتر داشته با استفاده از چترش دکمه ی کلید طبقه 15 ام رو فشار می داده و بالا می رفته . ( جالب بود نه ؟)


 

معمای پنجم

2 نفر داریم ,که اولی (آرش) 5 (پنج) عدد نان و دومی (بردیا) 3 (سه) عدد نان دارند.
آنها می خواستند نان خود را بخورند که فرد سومی (شاهین) سر می رسد و با اعلام این موضوع که گرسنه است از آنها تقاضای نان می کند.

آرش و بردیا با یکدیگر مشورت می کنند و تصمیم می گیرند که هر 3 نفر سر یک سفره بشینند
و با هم به طور مساوی 8 نان موجود را بخورند. (8 = 3 + 5 )
بد از اتمام شاهین به آنها به عنوان پاداش 8 تومان می دهد و می رود.(پی کار خودش!!)
حال آرش و بردیا مانده اند و 8 تومان پول. آنها می خواهند این 8 تومان را پیش خود تقسیم کنند.
در ابتدا بردیا می گوید 4 تومان من بر می دارم و تو هم 4 تومان (نصف , نصف), اما آرش قبول نمی کند و می گوید که من 5 تومان و تو (بردیا) 3 تومان باید برداریم.(هر کس به اندازه نان خودش).
هیچیک حرف دیگری را قبول نمی کند و پس از مدتی مشاجره تصمیم می گیرند پیش یک ریاضیدان بروند.
ریاضیدان پس از شنیدن ماجرای آن دو نفر ,پول را بین آن دو به طور عادلانه ای تقسیم می کند.

حال به نظر شما این تقسیم چگونه است؟

 

جواب

اگه اونها به مقدار مساوی نان خورده باشند یعنی...... 8 تقسیم بر 3 میشه =2.666
در نتیجه بردیا 0.333 از سهم خودشو داده به نفر سوم و بقیشو خودش خورده ( احتمالا نونش بربری یا سنگک نبوده) پس نفر سوم 2.333 از سهم آرش رو خورده

2.333 تقسیم بر 0.333

..یعنی 7 برابر بردیا
پس در نتیجه به آ‍ر ش 7 تومان و به بردیا 1 تومان میرسد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 23:59  توسط آرش  | 

 

دختر چیزی نگفت. فقط زل زده بود به او. پسر بلند شد، دست کرد توی جیبش و کاغذی درآورد. گفت: «شماره تلفن‌مونو رو این کاغذ نوشته‌م. کمک خواستین، خبرمون کنین.»

لبخند زد. دندان‌هایش را که از دهانش بیرون زده بود، می‌دیدم. کاغذ را پرت کرد طرف دختر. کاغذ افتاد روی مهتابی. دختر گفت: «خیلی روت زیاده.»

پسر گفت: «کجاشو دیده‌ی!»

ایستاده بودند رو به روی هم. بعد دختر برگشت تو. پسر از جایش تکان نخورد. دیدم چیزی انداخت توی دهانش. صدای آهنگی بلند شد. از آن آهنگ‌های تند تکنو بود. دختری که پیراهن آستین کوتاه تن کرده بود، باز شروع کرد به رقصیدن. دختر موبلند توی آشپزخانه، در یخچال را باز کرد و خم شد. نمی‌دیدم چه‌کار می‌کند. دختری که توی اتاق وسط بود، آمد کنار شیشه. به بیرون نگاهی انداخت و برگشت. تمام مدت داشت می‌رقصید. دختر موبلند برگشت توی اتاق وسط و یکدفعه غیبش زد. اصلا نفهمیدم کجا رفت. همه جا را به دقت نگاه کردم. نبود که نبود. حدس می‌زدم از در آپارتمان، که لابد پشت اتاق‌ها بود، بیرون رفته. اما ندیده بودم لباس عوض کند. شاید هم رفته بود توی اتاقی جایی، آن طرف آپارتمان‌شان. دختری که پیراهن سرخ‌رنگ به تن داشت، رفت نشست سر میز. کتاب را برداشت و ورق زد. آلبوم بود. داشت به عکس‌هایش نگاه می‌کرد. آرام آرام صفحه‌ها را ورق می‌زد. از صندلی پایین آمدم. توی تاریکی آپارتمان کوچکم، رفتم توی آشپزخانه. ته سیبم را انداختم توی سطل آشغال و برگشتم. دختر هنوز داشت آلبوم را ورق می‌زد. صدای آهنگ ملایمی را می‌شنیدم. چند دقیقه بعد چشمم به دختر موبلند افتاد که از جایی، توی اتاق کناری، بیرون آمد. پیراهن بلند صورتی‌رنگی پوشیده بود. موهای بلندش را بالای سرش بسته بود. تازه متوجه قد بلندش شده بودم. شاید هم توی آن لباس این‌طور به نظر می‌رسید. لحظه‌ای رو به آینه ایستاد. به این‌طرف و آن‌طرف چرخید. صورتش رو به دیوار بود. بعد دیدم کنار استریو خم شد. چند لحظه بعد صدای آهنگ دیگری به گوشم خورد. صدای ساکسی‌فون بود. برگشت وسط اتاق. دست‌هایش را گذاشت دو طرف، روی شانه‌هایش، و آهسته چرخید. پاهایش را آرام این‌طرف و آن‌طرف می‌گذاشت. داشت وانمود می‌کرد با کسی می‌رقصد. دختری که پیراهن آستین‌کوتاه به تن داشت، چیزی گفت و خندید. دختر موبلند همان‌طور آرام آمد کنارش. سرش بالا بود، رو به سقف. گردن بلند و باریک و سفیدش را می‌دیدم. کنار میز چرخی زد و برگشت وسط اتاق. سرش را یک‌بری گذاشت روی شانه‌ی راستش. آهسته می‌چرخید و دامن صورتی‌رنگ چین‌دارش به هوا بلند می‌شد. همان‌طور آرام برگشت کنار میز. تمام مدت نگاهم به او بود، به پوست روشنش، موهای خرمایی‌رنگش. چشم‌های درشتش را از آن فاصله می‌دیدم، سرخی لبش را. پیشانی‌ام را چسبانده بودم به شیشه و خیره شده بودم به او. حال عجیبی پیدا کرده بودم. احساس می‌کردم سال‌هاست می‌شناسمش، سال‌ها کنارش زندگی کرده‌ام. داشتم بویش را هم حس می‌کردم، بوی موهای بلند خرمایی‌رنگش را که بالای سرش بسته بود، بوی تنش را. حالا حتا حرارت بدنش را حس می‌کردم، نمناکی بدنش را. انگار اصلا کنار هم بودیم، توی آغوش هم. داشتیم میان آن اتاق، وسط قفسه‌های کتاب و کارتن‌هایی که این‌طرف و آن‌طرف افتاده بود، می‌رقصیدیم. سرش را گذاشته بود روی شانه‌ی من. با تمام وجود توی آغوش هم بودیم. قرار بود تا ابد همان وسط برقصیم. عین دیوانه‌ها چسبیده بودم به آن شیشه و خیره شده بودم به او.

******ادامه دارد******

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 23:58  توسط آرش  | 
 
نشسته بود روی زمین و داشت یه تیکه هایی رو از روی زمین جمع می کرد. بهش گفتم: کمک نمی خوای؟
گفت نه.
گفتم: خسته می شی بذارخوب کمکت کنم دیگه.
گفت: نه خودم جمع می کنم.
 
گفتم:حالا تیکه ها چی هست؟بد جوری شکسته معلوم نیست چیه؟
نگاه معنی داری کرد و گفت:قلبم. این تیکه های قلب منه که شکسته. خودم باید جمعش کنم.
بعدش گفت : می دونی چیه رفیق؟آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستن. وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته میندازنش زمین و می شکوننش.
میخوام تیکه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده.
میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه.آخه می دونی اون خودش گفته که قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره.
تیکه های شکسته ی قلبش رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد. و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم موندم.
دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپردی دست هر کسی؟
انگاری فهمید تو دلم چی گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود. گفت و این بار رفت سمت دریا.
سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که رازدارش بود
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:57  توسط آرش  | 
 
 
دلم همچون آسمان، پر از ابرهای بارانی است، ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض چشمانم بشکند....
 
**********************
نابینا به ماه گفت : دوستت دارم . ــ ماه گفت : چه طوری ؟
تو که نمی بینی . ــ نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم . ــ ماه گفت : چرا ؟
ــ نابینا گفت : اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم
 
*********************
به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم گفت دستانش گرمی مرا دارند به اسمان گفتم پاکیت را به من بده گفت چشمانش پاکی مرا دارند از دریا بزرگی و ارامشش را خواستم گفت قلب تو به اندازه اقیانوس است و ارامشت نیز.در مقابل دستان گرمت پاکی نگاهت و بزرگی و ارامش قلبت چیزی ندارم به تو تقدیم کنن جز قلبی که به عشق تو می تپد.
 

********************
پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست ..... هر وقت با تیکه های شکسته ی دل یک نفر ، یک پازل جدید براش ساختی هنر کردی
 
********************
گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها را میطلبد ؟ در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟ آیا میبینی که تو را میبیند؟ صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارم؟ دوست ندارم که بگویم دوستت دارم. دوست دارم که بدانی دوستت دارم!
 
********************
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو، همه چیز را فراموش می کردم.
 
********************
 تو میروی و من فقط نگاهت میکنم، تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم، بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است..
 
*******************
در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشک رابر لبانم احساس کردم و فهمیدم که این بوسه ی جدایس
 
*******************

اگر می‌توانستم مجازاتت کنم از تو می‌خواستم به اندازه‌ای که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشی

*******************

عشق در لحظه ای پدید می آید ، دوست داشتن در امتداد زمان ، این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است

*******************

شکسته شیشه قلبم ، کجایی مرحم دردم تو را در غربت عشقم غریبانه صدا کردم صدا کردم تو را هستی شنیدی و گذر کردی مرا آواره و تنها گدای در به در کردی

*******************

می دونی آدما بین آ«الفآ» تا آ« یآ» قرار دارند . بعضی ها مثل "ب" برات می میرند،مثل "د" دوستت دارند، مثل "ع" عاشقت می شوند، مثل "م" منتظر می مونند، تا یک روز مثل "ی" یارت بشن

*******************

اگه من و تو دوتا برگ باشیم، هنگام خزان من زودتر از تو میشکنم تا زمانی که می‌افتی در آغوشم بگیرمت

*******************

باخود عهد کردم اگر تورادیدم بگویم ازتو دلگیرم ولی باز تورا دیدم و گفتم بی تو می میرم

*******************

دوستی یک حادثه است وجدایی یک قانون بیا تا حادثه ساز و قانون شکن باشیم

********************

دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟ دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟ دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگر بره و همه چیزو با خودش ببره... حتی اگر از اون فقط های های گریه ی شبانت بمونه و عطر اخرین نگاهش... حتی اگر بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه دیدی؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟ بر میگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا مطمئن بشی خودش نبوده

*********************

**************

*******

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 23:57  توسط آرش  | 
خودشناسى در ده مرحله
به این تست شک نکنید. این آخرین و استانداردترین تست شخصیت شناسى است که این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است. پاسخهایش هم اصلاً کار دشوارى نیست. کافى است کمى به خودتان رجوع کنید. یک کاغذ و قلم هم کنار دستتان باشد که بتوانید امتیازهایى که گرفته اید را جمع بزنید. حاضرید؟ پس شروع کنید:




۱) چه موقع از روز بهترین و آرام ترین احساس را دارید؟
الف _ صبح، ب- عصر و غروب، ج _ شب


۲) معمولاً چگونه راه مى روید؟
الف _ نسبتاً سریع، با قدم هاى بلند، ب- نسبتاً سریع، با قدمهاى کوتاه ولى تند و پشت سر هم، ج _ آهسته تر، با سرى صاف روبرو، د _ آهسته و سربه زیر، ه- - خیلى آهسته


۳) وقتى با دیگران صحبت مى کنید؛
الف _ مى ایستید و دست به سینه حرف مى زنید، ب- دستها را در هم قلاب مى کنید، ج _ یک یا هر دو دست را در پهلو مى گذارید، د _ دست به شخصى که با او صحبت مى کنید، مى زنید، و ه-_ با گوش خود بازى مى کنید، به چانه تان دست مى زنید یا موهایتان را صاف مى کنید


۴) وقتى آرام هستید، چگونه مى نشینید؟
الف _ زانوها خم و پاها تقریباً کنار هم، ب- چهارزانو، ج _ پاى صاف و دراز به بیرون، د _ یک پا زیر دیگرى خم


۵) وقتى چیزى واقعاً براى شما جالب است، چگونه واکنش نشان مى دهید؟
الف _ خنده اى بلند که نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده، ب _ خنده، اما نه بلند، ج _ با پوزخند کوچک، د _ لبخند بزرگ، ه- - لبخند کوچک


۶) وقتى وارد یک میهمانى یا جمع مى شوید؛
الف _ با صداى بلند سلام و حرکتى که همه متوجه شما شوند، وارد مى شوید
ب _ با صداى آرامتر سلام مى کنید و سریع به دنبال شخصى که مى شناسید، مى گردید
ج _ در حد امکان آرام وارد مى شوید، سعى مى کنید به نظر سایرین نیایید


۷) سخت مشغول کارى هستید، بر آن تمرکز دارید، اما ناگهان دلیلى یا شخصى آن را قطع مى کند؛
الف _ از وقفه ایجاد شده راضى هستید و از آن استقبال مى کنید
ب _ بسختى ناراحت مى شوید
ج _ حالتى بینابین این ۲ حالت ایجاد مى شود


۸) کدامیک از مجموعه رنگ هاى زیر را بیشتر دوست دارید؟
الف- قرمز یا نارنجى
ب- سیاه
ج- زرد یا آبى کمرنگ
د- سبز
ه- آبى تیره یا ارغوانى
و- سفید
ز- قهوه اى، خاکسترى، بنفش


۹) وقتى در رختخواب هستید (در شب) در آخرین لحظات پیش از خواب، در چه حالتى دراز مى کشید؟
الف- به پشت
ب- روى شکم (دمر)
ج- به پهلو و کمى خم و دایره اى
د- سر بر روى یک دست
ه- سر زیر پتو یا ملافه...


۱۰) آیا شما غالباً خواب مى بینید که:
الف- از جایى مى افتید.
ب- مشغول جنگ و دعوا هستید.
ج- به دنبال کسى یا چیزى هستید.
د- پرواز مى کنید یا در آب غوطه ورید.
ه- اصلاً خواب نمى بینید.
و- معمولاً خواب هاى خوش مى بینید.





سؤال اول: الف(۲ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۶ امتیاز)


سؤال دوم: الف (۶امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۷ امتیاز)، د (۲ امتیاز)، ه (۱ امتیاز)


سؤال سوم: الف (۴ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۵ امتیاز)، د (۷ امتیاز)، ه (۶ امتیاز)


سؤال چهارم: الف (۴ امتیاز)، ب (۶ امتیاز)، ج (۲ امتیاز)، د (۱ امتیاز)


سؤال پنجم: الف (۶ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۳ امتیاز)، د (۵ امتیاز)، ه (۲ ا متیاز)


سؤال ششم: الف (۶ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۲ امتیاز)


سؤال هفتم: الف (۶ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۴ امتیاز)


سؤال هشتم: الف (۶ امتیاز)، ب (۷ امتیاز)، ج (۵امتیاز)، د (۴ امتیاز)، ه (۳ امتیاز) و (۲ امتیاز)، ز (۱ امتیاز)


سؤال نهم: الف (۷ امتیاز)، ب (۶ امتیاز)، ج (۴ امتیاز)، د (۲ امتیاز)، ه (۱ امتیاز)


سؤال دهم: الف (۴ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۳ امتیاز)، د (۵ امتیاز)، ه (۶ امتیاز)، ز (۱ امتیاز)




خب، امتیازهایتان را جمع زدید. عدد به دست آمده را با جدول مقابل مقایسه کنید و شخصیت خودتان را بشناسید.



نتیجه تست :

* اگر امتیاز شما بالاى ۶۰ است: دیگران در ارتباط و رفتار با شما شدیداً مراقب و هوشیار هستند آنها شما را مغرور، خودمحور و بى نهایت سلطه جو مى دانند، گرچه شما را تحسین مى کنند و به ظاهر مى گویند«کاش من جاى تو بودم!!» اما معمولاً به شما اعتماد ندارند و نسبت به ایجاد رابطه اى عمیق و دوستانه بى میل و فرارى هستند.


* اگر از ۵۱ تا ۶۰ امتیاز دارید: بدانید دوستان شما را تحریک پذیر مى دانند، بدون فکر عمل مى کنیدو سریع از موضوعات ناخوشایند برآشفته مى شوید ، علاقه مند به رهبرى جمع و تصمیم گیریهاى سریع دارید (هرچند اغلب درست از کار درنمى آیند!) دیگران شما را جسور و اهل مخاطره مى دانند. کسى که همه چیز را تجربه و امتحان مى کند، از ماجراجویى لذت مى برد و در مجموع به دلیل ایجاد شرایط و بستر هیجانات توسط شما، از همراهى تان لذت مى برند.


* اگر از ۴۱ تا ۵۰ امتیاز به دست آوردید: به خود امیدوار باشید ، دیگران شما را بانشاط، سرزنده، سرگرم کننده و جالب و جذاب مى بینند. شما دائماً مرکز توجه جمع هستید و از تعادل رفتارى خوبى بهره مند هستید. فردى مهربان، ملاحظه کار و فهمیده به نظر مى رسید. قادر هستید به موقع باعث شادى و خوشى دوستانتان شوید و اسباب هلهله و خنده آنها را فراهم کنید و در همان شرایط و در صورت لزوم بهترین کمک بر اعضاى گروه هستید.


* اگر ۳۱ تا ۴۰ امتیاز نصیب شما شد: بدانید در نظر سایرین معقول، هوشیار، دقیق ، ملاحظه کار و اهل عمل هستید. همه مى دانند شما باهوش و با استعداد هستید اما مهمتر از همه فروتن و متواضع هستید. به سرعت و سادگى با دیگران باب دوستى را باز نمى کنید. اما اگر با کسى دوست شوید صادق، باوفا و وظیفه شناس هستید. اما انتظار بازگشت این صداقت و صمیمیت از طرف دوستانتان را دارید گرچه سخت دوست مى شوید اما سخت تر دوستى ها را رها مى کنید.


* از ۲۱ تا ۳۰ امتیاز : در نظر سایرین فردى زحمت کش هستید اما متأسفانه گاهى اوقات ایرادگیر هستید. شما بسیار بسیار محتاط و بى نهایت ملاحظه کار به نظر مى رسید. زحمتکشى که در کمال آرامش و با صرف زمان زیاد در جمع بار دیگران را بردوش مى کشد و بدون فکر و براساس تحریک لحظه اى و آنى هرگز نظر نمى دهد. دیگران مى دانند شما همیشه تمام جوانب کارها را مى سنجید و سپس تصمیم مى گیرید.


* و اگر کمتر از ۲۱ امتیاز داشتید: دیگران شما را خجالتى، عصبى و آدمى شکاک و دودل مى دانند شخصى که همیشه سایرین به عوض او فکر مى کنند، برایش تصمیم مى گیرند و از او مراقبت مى کنند. کسى که اصلاً تمایل به درگیرشدن در کارهاى گروهى و ارتباط با افراد دیگر را ندارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 23:56  توسط آرش  | 
چند ثانیه بعد آهسته گوشه‌ی پرده را پس زدم. از پسر چاق خبری نبود. پسر دیگر رفته بود کنار در مهتابی. دخترها داشتند کارتن را هل می‌دادند طرف قفسه‌های کتاب. دختر موبلند خم شد، چند تا کتاب از روی زمین برداشت و گذاشت توی کتابخانه. دختری که پیراهن سرخ‌رنگ به تن داشت، آمد کنار پنجره. دست‌هایش را گذاشت دو طرف صورتش، روی شیشه، و به بیرون نگاه کرد. سرم را آوردم عقب و به سیب گاز زدم. به اتاقم نگاه کردم که در تاریکی فرو رفته بود. دوباره گوشه‌ی پرده را پس زدم. دختر موبلند توی آشپزخانه بود. داشت توی لیوانی چای می‌ریخت. دختری که پیراهن آستین کوتاه به تن داشت، خم شد روی استریو و دکمه‌ای را فشار داد. روی صفحه‌ای که از جایی، بالای استریو، بیرون آمد، یک سی‌دی گذاشت. صفحه که تو رفت، برگشت وسط اتاق. دوباره شروع کرد به رقصیدن. رو به دیوار کنار قفسه‌های کتاب، جلو و عقب رفت. حدس زدم مقابل آینه ایستاده، آینه‌ی قدی. حتما همین‌طور بود،‌ چون دیدم رفت جلو، مقابل دیوار،‌و به جایی روی صورتش دست کشید. دختر موبلند با سینی کوچکی بیرون آمد. نشستند سر میز چهارنفره‌ای که تازه الان متوجهش شده بودم. لیوان‌های چای را گذاشتند مقابل‌شان. دختر موبلند با کارد چیزی را روی میز برید. لیمو بود. نصفه‌های لیمو را روی لیوان‌هایشان فشار دادند. دختر موبلند پاشد رفت توی اتاق کناری. نشست لب تخت. خم شد و دستش را فرو کرد توی کارتنی که کنار تخت بود. نمی‌دیدم چه‌کار می‌کند. داشت انگار دنبال چیزی می‌گشت. بعد برگشت توی اتاق وسط. چیزی شبیه کتاب دستش بود. نشست سر جایش. کتاب را باز کرد و دیدم چیزی از لای آن برداشت و گرفت جلو دختر دیگر. عکس بود. دختری که پیراهن سرخ به تن داشت، خندید. از تکان شانه‌هایش پیدا بود. با هم خندیدند. دوباره چشمم به پسرها افتاد که در مهتابی را باز کردند و بیرون آمدند. پسری که پیراهن سفید به تن داشت، آمد کنار دیوار کوتاه لب مهتابی. به پسر دیگر چیزی گفت و خندید. بعد دیدم از دهانش چیزی درآورد و پرت کرد طرف شیشه‌ی پنجره‌ی اتاق وسط. سرم را کشیدم عقب. داشتم به سیبم گاز می‌زدم که دوباره صدا بلند شد. مدتی صبر کردم و بعد سرم را آهسته بردم کنار شیشه. هر دو دختر ایستاده بودند روی مهتابی. از پسرها خبری نبود. پرده‌ی اتاق‌شان را کیپ تا کیپ کشیده بودند. حتا در مهتابی هم بسته بود. دختر موبلند برگشت تو. دختری که پیراهن سرخ‌رنگ به تن داشت، دست‌هایش را گذاشته بود به کمرش. خیره شده بود به آپارتمان بغل. می‌دانست از آنجاست. به پنجره‌ی اتاق من هم نگاه سرسری انداخت. بعد چیزی گفت که نشنیدم. برگشت تو. دختر موبلند جلو آینه‌ی اتاق وسط ایستاده بود. داشت آرایش می‌کرد. از مدادی که به چشم‌هایش می‌کشید، پیدا بود. بعد رفت کنار میز. دیدم چیزی برداشت و برگشت سر آینه. سرش را برد جلو و به لب‌هایش روژ کشید. دختری که پیراهن سرخ‌رنگ به تن داشت،‌ یکی از لیوان‌ها را برداشت و رفت کنارش. سرش را برد جلو، نزدیک آینه. موهای روی پیشانی‌اش را پس زد. برگشت کنار میز. سینی چای را برد توی آشپزخانه. دوباره سر و کله‌ی پسرها پیدا شد. این‌بار پسر چاق آمد کنار دیوار کوتاه. دستش را گرفت جلو دهانش و چیزی پرت کرد طرف شیشه. دخترها سرشان را چرخاندند طرف پنجره. پسر چاق با عجله برگشت تو. پسری که پیراهن سفید به تن داشت، نشست روی دیوار کوتاه. حالا هر دو دختر داشتند آرایش می‌کردند. پسر دستش را گرفت جلو دهانش. چیزی توی مشتش انداخت و پرت کرد طرف شیشه. دختر موبلند روژ را گذاشت روی یکی از قفسه‌های کتاب. با عجله رفت توی اتاق کناری. در مهتابی را باز کرد و بیرون آمد. چشمش که به پسر افتاد، ایستاد. می‌دیدم‌شان که خیره شده‌اند به هم. چند لحظه‌ای طول کشید تا دختر چیزی گفت. پسر خندید. بعد دیدم دست‌هایش را تکان داد. داشت می‌گفت کار او نیست. دستم را هر طور بود دراز کردم طرف دستگیره‌ی پنجره. وقتی بازش می‌کردم، صدای بلندی داد، اما کسی برنگشت نگاهم کند. شنیدم دختر گفت: «اگه یه بار دیگه بزنی، من می‌دونم و شما!»

پسر گفت: «گفتم که، ما نبودیم.»

دختر گفت: «تو گفتی و منم باور کردم.»

پسر خندید. گفت: «اگه بخواین ما می‌تونیم بیایم کمک‌تون. من اوسای تزئین اتاقم.»

 

*****ادامه دارد*****


+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 23:55  توسط آرش  | 

  

شماره 1
خودتان را معرفی کنید

 

بسیار واضح است. تا زمانی که خود را به او معرفی نکنید، متوجه وجود شما نخواهد شد.

همیشه دوستی ها با یک معرفی ساده و صمیمی شروع می گردند. تصادفاّ بسمت وی قدم برداشته و خود را معرفی نمایید.

 

بگویید

          " من آرش هستم،از دیدنتون خوشحالم"

          " من آرش هستم،فکر نمیکنم همدیگرو بشناسیم"

 

 *************************

 

شماره 2
برایش آبمیوه بخرید

 

چه در رستوران باشید،و چه در باشگاه شبانه، یکی از بخشکنهای معروف، یک نوشیدنی خنک برای او میباشد. از گارسون بخواهید یک نوشیدنی دیگر مشابه با آنچه که قبلاّ روی میزش در حال نوشیدن

آن بوده ( و یا اگر می خواهید خیلی پر جنب و جوش باشید مشابه با نوشیدنی که خود شما در حال خوردن آن هستید ) برایش بیاورد. سینی این نوشیدنی با تکه ای کاغذ حاوی مطلبی بامزه به همراه

شماره تلفن خود مزین کنید. از گارسون بخواهید که حتماّ به او اطلاع که آن نوشیدنی از طرف کیست. هنگام خارج شدن از محل کنار میز او توقفی کوتاه نموده و خود را به او معرفی کنید. این برخورد شجاعانه است، بدون ابراز خشونت

 

 بگویید

"امیدوارم از نوشینی لذت برده باشید"

"این نوشیدنی مورد علاقه منه،فکر کردم شما هم خوشتون بیاد"

 

*************************

 

 

شماره3

بپرسید مجرد است یا خیر

 

شما زمانی خواهید خواست که به این موضوع پی ببرید، پس چرا از همان ابتدا سوال نمی کنید؟ بیاد داشته باشید که در هر شرایطی، یک حرکت شجاعانه است. اگر فرد خوش تیپی باشید،احتمال اینکه او مثبت تر و واضح تر عمل نماید بیشتر خواهد شد و اگر نه،دلیلی خواهد بود برای دوستانه تر بودن، در هر صورت در این برخورد لازم است همیشه رک و با صراحت باشید. او نیز رک و با صراحت خواهد بود. اگر گفت که مجرد نیست، و یا اگر به شما علاقمند نباشد، بسرعت متوجه خواهید شد. پرسیدن از یک غریبه که آیا در دسترس هست یا خیر، بلافاصله منظور و هدف شما را آشکار نموده و هرگونه سوء تعبیر را از بین خواهد برد.

 

بگویید

"قبل از اینکه اسمتونو که میدونم به قشنگی خودتونه بپرسم، می خواستم بدونم مجرد هستید"

"اینقدر خوش شانش هستم که مجرد باشید"

 

*************************

 

شماره 4

بی پرده باشید

 

این طرز برخوردی است برای افرادی که مایلند بیشتر از اینها رک و با صراحت باشند.قدم برداشتن به طرف یک زن و نشان دادن صراحت و بی پردگی می تواند به عنوان یک جذاب کننده قوی عمل کند. او ممکن است اعتماد بنفس شما را نشانه ای بر ارزشتان برای صبحت کردن قلمداد کند.

 

بگویید

" داشتم دنبال بهانه ای برای باز کردن صحبت میگشتم، ولی چیزی پییدا نکردم، اسمم آرشه، اسم شما چیه"

" اشکالی نداره اگه به شما ملحق بشم"

 

 

**************************

 

شماره 5

محیط اطراف را توصیف کنید

 

هر کجا به او برخورد کنید،پیرامون شما چیزهایی وجود خواهد داشت. از آنها برای باز کردن صبحت استفاده کنید. به محیط اطراف خود نگاه کرده و موضوع جالبی را برای گفتگو انتخاب نمایید. این کار محدود به اشیاء نمیگردد. اگر متوجه شدید فردی روز سختی را در محل کارش گذارنده، می توانید جمله ای به وی بگویید که تنشها و خستگی ها را از تنش بیرون کند.این باعث می گردد که او خودش را سبک و سر صحبت را باز کند. بااین حال قبل از مراجعه به او،مطمئن شوید که سرش شلوغ نباشد.

 

بگویید

" من این آهنگو جای دیگه هم شنیدم ، خیلی قشنگه"

"بنظر میرسه که روز خیلی خوبی داشتی"( اگر خسته بنظر میرسید، با گوشه و کنایه به او بگویید)

 

*************************

 

شماره 6

سوالی سرگشاده بپرسید

 

مشکل ترین قسمت یک پخشکن بکار گماردن آن برای آغاز نمودن محاوره ای است که 3۰ ثانیه بعد از شروع شدن، خاتمه نپذیرد. برای جلوگیری از چنین وضیعتی، اقدام به پرسیدن سوالی نمایید که پاسخش به "بله" یا "خیر" ختم نشده و احتیاج به بحث بیشتری داشته باشد.

 

بگویید

" خوب، سرگرمیات چیا هستن؟"

" خوب، آخر هفته ها چطوری خودت مشغول میکنی؟"

 

 

*************************

 

شماره 7

از او بخواهید شما را به یک نوشیدنی مهمان کند

 

با اینکار به صورتی موزیانه باعث متعجب ساختن وی شده و جذابیت زیادی در نزدش پیدا خواهید نمود.

 

بگویید

"بهت میگم چرا،ولی چطوری ازت بخوام یه نوشیدنی مهمونم کنی؟"

" همیشه تو فکر این بودم که منصفانه نیست که همیشه من برای کسی نوشیدنی بخرم، پس ازت میخوام که اینبار شما منو مهمونم کنی و قول میدم لطفتو جبران کنم"

 

**************************

 

شماره 8

تعریفی صادقانه از او بنمایید

 

بر همگان معلوم است که زنان دوست دارند مورد تعریف و تمجید قرار بگیرند. با این حال آنها براحتی میتوانند تخشیص دهند که صادقانه از آنها تعریف میشود و یا از روی ریاکاری.گذشته از اینکه در چه شرایطی قرار دارید، همیشه باید موضوعی قابل قبول برای تعریف و تمجید پیدا کنید. این میتواند بسته به زبان جسمانی او، تعریف و تمجید مخاطره آمیز و یا خودمانی باشد

 

بگویید

" جالبه که متوجه اون شدی...خیلی باهوشی"

"خنده شیرین و جذابی داری"

 

 ****************************

شماره 9

سلام کنید

همانطور که از آن برمی آید، از این طرز برخورد کلاسیک معمولاّ چشم پوشی میگردد.اغلب افراد بلافاصله جوا ب سلام را میدهند که تصور میکنند ادب و نزاکت اینطور ایجاب میکند. با اینحال جواب سلام می تواند در را برای آغاز سخن باز گرداند. سلام، شروع کننده ای ساده است که باعث ایجاد جرات برای گفتگو با افراد نا آشنا میشود.

 

بگویید

"سلام"

 

**************************

 

شماره 10

او را به لبخند زدن وادار نمایید

 

وادار کردن او به لبخند زدن بصورت معجزه آسای باعث شکستن یخ خواهد شد.زنان عاشق مردانی هستند که بتوانند آنها را بخندانند. خوش مشربی باعث جذابیت بیشتر مردان میشود.

 

بگویید

"شرط می بندم میتونم در عرض 5 ثانیه بخندونمت"

"دوست داری یه جوک بامزه برات تعریف کنم"

 

کمی یخ بشکنید خواه سرکارتان باشید، چه مشغول بازی و یا در حال گردش، ممکن است با دختر موردعلاقه خود روبرو شوید. نکته اینست که فقط باید بدانید چه کاری را و در چه زمانی انجام دهید. همیشه آرام و صادق باشید.

 

اگر فردی جواب رد به شما داد،نا امید نشده و با اعتماد بنفس بیشتر به دنبال همسر مورد علاقه خود بگردید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:54  توسط آرش  |