تبليغاتX
ღ♥ღستاره بارانღ♥ღ
جهت ارسال دعوت نامه بالاترين آدرس اي ميل خودتان را در قسمت نظرات قيد نمائيد
 

سلام به همه دوستان عزیزم.

امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید و تابستون ۸۶ حسابی بهتون خوش گذشته باشه

امشب چند تا مطلب هست که می خواستم با شما درمیون بذارم.

نزدیک به ۳ماه از فعالیت این وب لاگ می گذره که تقریبا هر شب با  یک مطلب جدید در کنار شما عزیزان بودم خواستم صادقانه و بدون تعارف نظرتونو درباره مطالب زیر به من بگید.

۱-در کل از مطالب این وب لاگ خوشتون میادد؟؟؟

۲-کدام یک از این موضوعاتو بیشتر  پسندیدید:

الف)داستان  ب)شعر  ج)عاشقانه ها   د)جمله های زیبا   ه)طنز  و)مختلف

۳-دوست دارید چه بخشی به مطالب وب لاگ اضافه بشه؟

۴-قالب وب لاگ می پسندید یا نه؟

۵-نظرتون درباره اینکه هر شب به روز می کردم چیه؟

۶-از ۱۰۰ نمره چه نمره ای به وب لاگ من میدید؟

پیشاپیش از همکاری و نظرات همگی شما سپاسگزارم.

اما از این به بعد قصد دارم فقط در روزهای ۱شنبه- ۳شنبه- ۵شنبه به روز کنم + یک داستان چند قسمتی  در نظر گرفتم که فقط روزهای جمعه میذارم  اگه علاقه مند بودید می تونید اون داستان هم پی گیری کنید.


با اجازتون چند روزی در خدمتتون نیستم و با انرژی مضاعف از هفته آینده در کنار شما دوستان عزیز خواهم بود.

در پایان از همه دوستان و عزیزانی که در ظرف ۳ ماه گذشته همواره یار و یاور من  بودند و با نظرات و راهنماییهای خودشون به من دلگرمی و امید دادن از صمیم قلب سپاسگزاری می کنم.

حق یارتون

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12:53  توسط آرش  | 
این شعر رو به مناسبت نزدیک شدن اول مهر و بازگشایی مدارس انتخاب کردم خودم که خیلی از این شعر خوشم میاد امیدوارم شما هم بپسندید. 
 
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده مهر تدریس کنند 
 
و بگویند خدا خالق زیبا یی 
وسراینده عشق
آفریننده ماست
 
مهربانیست که ما را به
نکویی
دانایی
زیبایی 
وبه خود می خواند
 
 
جنتی‌ دارد نزدیک، زیبا و بزرگ‌
دوزخی دارد -به گمانم
کوچک وبعید
در پی سودا نیست که ببخشد ما را
 
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که خرد را باعشق
علم را با احساس
وریاضی با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
 
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
 
ونخوانند کسی را حیوان
ونگویند کسی را کودن
ومعلم هر روز
روح را حاضر وغایب بکند
وبجز ایمانش هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغز ها پر نشود چون انبار قلب خالی نشود از احساس
درسهایی بدهند
که بجای مغز , دلها را تسخیر کند
 
از کتاب تاریخ جَنگ‌ را بردارند 
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید هرگز
وبه آسانی همرنگ جماعت نشود
 
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
وعبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
وطبیعت را در جنگل و دشت
 
مشق شب این باشدکه شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:
 
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود که بسنجد ما را
 
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
 
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که در آن آخر وقت به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
 
 
و بگویند که‌ تا فردا صبح‌

خالق‌ عشق‌ نگهدار شما

 


 ‌مجتبی‌ کاشانی‌ - تهران‌

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:52  توسط آرش  | 
نخستین مرحله عشق، محبت است.
باید قلب خود را به گونه ای بپرورانیم که شادمانی موجودات زنده، حتی دشمنانمان را آرزو کنیم.
 
 
دومین مرحله عشق، شفقت است.
چنان که به رنج تمامی موجودات هستی بیندیشیم، آنگونه که اندوه و تشویش آنها در خیالمان جان بگیرد و حس شفقت و همدلی نسبت به آنان در درونمان بیدار شود.
 
 
سومین مرحله عشق، شادمانی است.
چنان که به فکر بهروزی دیگران باشیم و از شادمانی آنها شاد شویم.
 
 
چهارمین مرحله عشق، تمرکز بر ناپاکی هاست.
چنان که به پیامدهای شیطانی گناه و گمراهی بیندیشیم. در این مرحله درک می کنیم که خوشی های آنی چه اندازه حقیر هستند و می توانند چه عواقب فاجعه باری به بار آورند.
 
 
پنجمین مرحله عشق، تمرکز بر متانت و بزرگواری است.
چنان که از عشق و نفرت، ظلم و جور و فقر و غنا فراتر رویم و به سرنوشتمان با آرامشی منصفانه و صفا و آسودگی کامل بنگریم.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:52  توسط آرش  | 
داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند :
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید :
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
- پرخوری قربان!
- پرخوری؟مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
- همه اسب های پدرتان مردند قربان!
- چه گفتی؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از کار زیادی  مردند.
برای چه این قدر کار کردند؟
- برای اینکه آب بیاورند قربان!
- گفتی آب  آب برای چه؟
- برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!
- کدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزی چه بود؟
- فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!
- گفتی شمع؟ کدام شمع؟
- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان .زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان .!
- کدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
- کدام خبر را؟
- خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید .من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان !!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 12:51  توسط آرش  | 
 
منتظر باش اما معطل نشو.تحمل کن اما توقف نکن.قاطع باش اما لجباز نباش.صریح باش اما گستاخ نباش.بگو آره اما نگو حتما.بگو نه اما نگو ابدا.
 
****************
 بهترین مترجم کسیست که سکوت را ترجمه کند
 
****************
 یادته یه روز بهم گفتی : هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چی ؟ گفتی : اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمونم گریش می گیره ... گفتم : یه خواهش دارم . وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتی : به چشم ... حالا امروز من دارم گریه می کنم اما آسمون نمی باره ... تو هم اون دور دورا ایستادی
 
****************
 اگه دیدی کسی محکم بهت لگد زد ناراحت نشو چون خیلی توپی
 
****************
 میدونی بدترین معلم کیه؟؟؟ زندگی .......چون اول امتحان میگیره بعد درس میده
 
****************
 دغدغه های یه پسر جوان - کار ندارم - پول ندارم - سربازی نرفتم - ماشین و خونه ندارم - و ... دغدغه های یه دختر جوان - لاک ناخنم پاک شده - مهری سرویس طلا خریده - دختر خاله ام ماشین داره - مامان غذای خوب نمی پزه - عروسکم رو هنوز نخوابوندم - و ... عجب دنیای باحالی
 
****************
 من برای سالها می نویسم سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود و یکی نبود.
 
****************
 اگر منو تو دو برگ بودیم... هنگام خزان ... زودتر از تو میشکستم و می افتادم... تا زمانی که تو می ا فتی... در آغوشت بگیرم
 
****************
 canon سریعترین دوربین دنیا را ساخت .. این دوربین می تواند از خانومها در لحظه ای که دهانشان بسته است عکس بگیرد .
 
****************
 امروز چندتا نفس کشیدی 10تا ... 100تا ... 1000تا ... به اندازه همه نفس هایی که تا امروز کشیدی واسم عزیزی
 
****************
 تمام گلهای خوشبوی دنیارو هم به پات بریزم بازم کمه چون پاهات خیلی بو میده
 
****************
  نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدامی کنی.
 
****************
 میدونی سردره مطب جراحی پلاستیک چی نوشته؟؟؟؟؟؟...... نوشته لولو تحویل میگیریم هلو تحویل میدهیم.
 
****************
 وفای بی وفایان کرده پیرم ، برم یار وفاداری بگیرم ، اگر یار وفاداری نگیرم ، سر قبر وفاداران بمیرم.
 
****************
 جاده عشق تا اطلاع ثانوی لیز و لغزنده می باشد از عاشقانی که قصد سفر در این جاده را دارند خود را به زنجیر محبت و صمیمیت مجهز کنند. ‹‹ پلیس راه عاشقان ››
 
 
****************
  تو+عشق=زندگی  
زندگی+تو=ارامش
 من-تو=دیوونگی
عشق+دیوونگی=تو
 زندگی-تو=مرگ
 
****************
 به هم می رسیم 3 نفر میشیم . من و تو و شادی . از هم دور میشیم 4 نفر میشیم . تو و تنهایی ، من و خاطره .
 
****************
 فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد
 
****************
 شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید. - روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:50  توسط آرش  | 

 

رنگها میتونند روی رفتار شما،روی اجرای کارهاتون و حتی عشقتون تاثیر بذاره

این تست رو انجام بدین تا بفهمین هوشتون نسبت به رنگها چقدر بالاست.جوابها یک کلمه است:درست یا غلط.......در آخر جوابهاتون رو با جوابهای اصلی مقایسه کنین

 

1بی کم رنگ انسان رو یاد چیزای سرد و خنک میندازه

2-نارنجی حس تفاخر و پولداری رو منتقل میکنه

3-اگه مردی بخواد برای زنی جذاب باشه بهتره لباسی با گروه رنگیه ابی بپوشه

4-اگه زنی بخواد واسه مردی جذاب باشه بهتره لباسی با گروه رنگیه نارنجی (رنگهای گرم)بپوشه

5-زنها طیف وسیعی از رنگها رو تو هر موقعیتی میپسندند

6-زرد رنگ خوبیه برای اینکه یکی رو خوشحال کنی

7-سبز احساس امنیت رو به آدمها منتقل میکنه

8-سیاه رنگ مورد قبول گروههای اجتماعی اقتصادیه

9-خریداران خونه محیطهایی با رنگ آبی رو بیشتر ترجیح میدهند

10-صورتی رنگارنگ موجب هیجان و گاهی عصبانیت میشه

11-محیط سفید افراد رو به کار تشویق میکنه

12-مردها نظر مثبتی نسبت به آبی مایل به سبز و فیروزه ای دارند

13-نارنجی با آبی حس قدرت رو منتقل میکنه

14-قهوه ای رنگ خوبی برای محیط کار و زندگی است

15-قرمز تیره  مثل شرابی یا آلبالویی مورد علاقه ی گروه های حقوق بگیر است

 

حالا جوابهاتون رو چک کنین

.......

........

1-درست   2-غلط    3-درست   4-درست    5-درست    6-غلط    7-درست   8-درست   

 9-غلط    10-غلط   11-درست    12-غلط    13-درست    14-درست   15-غلط  

 

اگه بیشتر جوابهاتون با جوابهای اصلی یکی بود نشون میده شما از هوش رنگیه بالای برخوردار هستین پس میتونین محیطهای زیبایی مثل عکسای پایین درست کنین....

این تست توسط انستیتو واگنر طراحی شده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:50  توسط آرش  | 
دو خط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس  درس آنها را روی کاغذ کشید . آن وقت دو خط موازی  چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه ، قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .
 خط اولی گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم .
و خط دومی از هیجان لرزید .
خط اولی گفت : و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه ی دنج کاغذ .
من روزها کار می کنم .  می توانم بروم خط کنار یک جاده ی دورافتاده  و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبان .
خط دومی گفت : من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .
در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
دو خط موازی لرزیدند . به همدیگر نگاه کردند . و خط دومی زد زیر گریه .
خط اول گفت : نه این امکان ندارد ! حتما یک راهی پیدا می شود.
خط دومی گفت : شنیدی که چه گفتند ؟ هیچ راهی وجود ندارد . ما هیچ وقت به هم نمی رسیم  و دوباره زد زیر گریه .
خط اولی گفت : نباید نا امید شد . ما از این صفحه ی کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم . بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند .
خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه ی کاغذ بیرون خزید .
از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد . آنها از دشت گذشتند ... ، از صحراهای سوزان ... ، از کوههای بلند ... ، از دره های عمیق ... ، از دریا ها ... ، از شهرهای شلوغ ...

....سالها گذشت ؛ و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند . ریاضیدان به آنها گفت : این محال است . هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب می کنید .
فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان نا امیدتان کنم . اگر می شد قوانین طبیعت را نا دیده گرفت ، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت .
پزشک گفت :  از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .
شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستید . رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان . سیارات از مدار خارج می شوند ، کرات با هم بر خورد می کنند ، نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .
فیلسوف گفت : متاسفم ، جمع نقیضین محال است .
و بالاخره به کودکی رسدیدند . کودک فقط یک جمله گفت : شما به هم می رسید .
یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود  و نقاشی می کرد .
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم . در آن حتما آرامش خواهیم یافت .
و آن دو وارد دشت شدند . روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد .
و آن دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت .
و آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید .
 
من که خیلی خوشحال شدم .
شما چی؟
با اینکه دنیا پر از بی رحمی و بدی شده ، اما می شه بازم امیدوار بود.
امیدوار به چی؟
امیدوار به اینکه بازم هستند کسانی که از این بدی ها دور هستند .... کسانی که از روی هوس واز روی بدی با کسی دوست نمی شن ... کسانی که به هم قول الکی نمی دن تا آخر با هم  باشن اما به محض دیدن کسی دیگه ، نفر اول رو فراموش کنند .
کسانی که جون خودشونو واسه همدیگه می دن بدون هیچ منّتی!
این جور عاشقای واقعی زیادند ... فقط باید یه ذره چشماتو باز کنی تا دنیارو قشنگ ببینی و جنبه های منفی اش روخودت  نخوای که ببینی....
وقتی چشماتو شستی و عینک خوش بینی رو زدی و با تموم وجود سعی کردی که دنیا رو طوری ببینی که فقط قشنگی هاش تو قسمت دید تو باشه و بقیش خارج از دیدت....اون وقته که تو هم می تونی عاشق شی....آ ره تو! تعجب نکن ! .... تو مگه کمتر از این دو تا خط موازی هستی !؟
برات آرزو می کنم همیشه عاشق باشی...
اما عاشق چیزی و کسی که لایق وجود قشنگت باشه !
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 12:49  توسط آرش  |